|
ღ.•*♥*•.ღღسپیده عشقღ.•*♥*•.ღ دختر شب های پر ستاره
| ||
|
دانلود آلبوم جدید و فوق العاده زیبا و شنیدنی علی لهراسبی به نام تصمیم
[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 15:35 ] [ ღسپیدهღ ]
[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 15:59 ] [ ღسپیدهღ ]
سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش! و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مويه نشستند. به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم، يا حسين! اربعين از رازهاي هستي است و اربعين حسين (ع) روز بسط لطف اوست بر پيروان و دوستدارانش. و در مقام حسين (ع) همين بس كه در زيارت اربعينش خطاب به جدشان محمد مصطفي (ص) و پدر بزرگوارشان حضرت علي (ع) و مادر گراميشان فاطمه (س) ميگوييم كه خداوند عزاداري شما را در رثاء حسين (ع) فبول فرمايد. اربعين در فرهنگ عاشورا در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين شب شهادت حسين بن علي(ع) گفته ميشود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است. از سنتهاي مردمي گرامي داشت چهلم مردگان است، که به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات و صدقات ميدهند و مجلس ياد بود بر پا ميکنند، در روز بيستم صفر نيز، شيعيان، مراسم سوگواري عظيمي را در کشورها و شــــهرهاي مختلف به ياد عاشوراي حسيني بر پا ميکنند. عاشقان و پيروان آن امام، در سحال اســـــرار اربعين به ذکر پرداخته و باران اشکبار چشم خويش را با مظلوميت حسين و يارانش پيوند مي زنند. اين راه، راه تداوم عشق است و بي گمان هيچگاه بي رهرو نخواهد بود. نخستين اربعين در نخستين اربعين شهادت امام حسين (ع)، جابر بن عبدالله انصاري و عطيه عوفي موفق به زيارت تربت و قبر سيد الشهدا شدند. بنا به برخي نقلها، در همان اربعين، کاروان اسراي اهل بيت (ع) دربازگشت از شام و سر راه مدينه، از کربلا گذشتند و با جابر ديدار کردند. البته برخي از مورخان نيز آن را نفي کرده و نپذيرفته اند، از جمله مرحوم محدث قمي در «منتهي الامال» دلايلي ذکر ميکند که ديدار اهل بيت از کربلا در اربعين اول نبوده است. به هر حال، تکريم اين روز و احياي خاطره غمبار عاشورا، رمز تداوم شعور عاشورايي در زمانهاي بعد بوده است. اربعين و عرفان اربعين از رازهاي هستي، خصوصيت عدد چهل و اسرار نهفته در آن براى ما روشن نيست. البته چه بسا، با توجه به ويژگى هاى انسان، «چهل بار» تكرار يك رفتار پسنديده موجب ملكه معنوى و تعميق آن رفتار و قابليت نزول فيض خاص خداوند مى شود. در فرهنگ اسلامى هم عدد چهل (اربعين) جايگاه ويژه اى دارد. چله نشينى براى رفع حاجات، حفظ كردن چهل حديث، اخلاص چهل صباح، كمال عقل در چهل سالگى، دعا براى چهل مؤمن، از اين نمونه هاست. آمده است که چون حضرت موسي (ع) را قابل استماع کلام بي واسطه خداوند ميکردند چهل روز به خلوت فرستادند و خداوند فرمود: «... و اذا واعدنا موسي اربعين ليله » پيامبر حکيم (ص) فرمود: « من اخلص لله اربعين يوماً فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»: هر كس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص چشمه هاي خداوند ورزد حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مى سازد.» صاحب مرصاد العباد، عارف نامي نجم الدين شيرازي نيز گفته است: "و عدد اربعين را خاصيتي است در استکمال چيزها که اعداد ديگر را نيست." چنانکه در حديث صحيح آمده است: ان خلق احدکم بجمع في بطن امه اربعين يوما ثم يکون علقه مثل ذلک. و خواجه عليه السلام ظهور چشمه هاي حکمت از دل بر زبان را اختصاص اخلاص اربعين صباحا فرموده است، و حوالت کمال تخمير طينت آدم عليه السلام به اربعين صباحا کرد و از اين نوع بسيار است." [ جمعه 23 دی1390 ] [ 19:37 ] [ ღسپیدهღ ]
اگر کلمه دوستت دارم قیام علیه بندهای میان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پایان همه جدایی هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستین من به توست صدا کن مرا صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین میدهد صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا نشسته ام تا شاید صدایم کنی صدایم کنی ومحبت بی دریقت را نثارم کنی صدا کن مرا صدا کن مرا تو با صدای من سخن بگویی و با چشمان من ببینی و هستی را با انگشتان من کشف کنی هر وقت به تو میرسم !!! نمی دونم که چرا هر وقت به تو می رسم ، نمی توانم از تو خیال تو منو رها نمی کنه من چه کنم خیال تو منو رها نمی کنه شبی به دست من از شوق سیب دادی تو شبی به دست من از شوق سیب دادی تو تقدیم به تو تقدیم به تو که : یادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانیت در تمام وجودم است عزیزم محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم وبدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است من منتظرت شدم من منتظرت شدم ولی در نزدی [ جمعه 11 آذر1390 ] [ 0:40 ] [ ღسپیدهღ ]
[ شنبه 9 مهر1390 ] [ 15:10 ] [ ღسپیدهღ ]
[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 16:2 ] [ ღسپیدهღ ]
امروز كه دست در دست تو در كنارت نشسته ام خيالم آسوده است...
ديگر از هيچ چيز و هيچ كس پروا نخواهم داشت... مي خواهم بعد از مدتها عشقم را فرياد بزنم،فريادي كه همگان بشنوند چون كوه استوار،چون آسمان پر سخاوت و چون باران پر نشاط... اين سينه ماواي توست و اين دل سراي ابديت... نازنينم دوستت دارم بيشتر از ديروز و دوستت خواهم داشت تا به ابد... اي درختان سر به فلك كشيده،اي زمين سخاوتمند،اي آبي يكرنگ بدانيد او از آن من است و من از آن او بدانيد و به گوش همگان برسانيد، من او را به وسعت آبي درياها دوست خواهم داشت...
[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 15:11 ] [ ღسپیدهღ ]
طبیعتا'' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.اگر داوطلبی در كنكور قبول نشد هیچ تقصیری ندارد چرا كه سال فقط 365 روز است . در حالی كه: 1-در سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند. 2- حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است كه به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یك فرد نرمال مشكل است.بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند. [ یکشنبه 4 مهر1389 ] [ 16:40 ] [ ღسپیدهღ ]
هرگاه به راستی گفتم ---->گفتند دروغ استهرگاه خواستم عشق بورزم ---->گفتند گناه استاما حال که سخن نمی گویم ---->می گویند عاشق است
[ شنبه 27 شهریور1389 ] [ 18:47 ] [ ღسپیدهღ ]
نیمه شبه... سکوت تنها صداییه که میشنوم... بغض گلومو گرفته...دارم با خودم کلنجار میرم که بغضم نشکنه اما نمیشه.. بازم اون صدای دلنشین...!!! یه حس قریبی دارم...نمی تونم... دارم خفه میشم... پنجره بازه و نور مهتاب اتاقمو روشن کرده... سردمه... دیگه طاقت ندارم...بغض امونم نمیده...
بالاخره شکست... این بغض لعنتی شکست... صدای هق هق گریه هام تو اتاق پیچیده... داره نگام میکنه و لبخند میزنه... پس چرا دلداریم نمیده...چرا با مهربونی نوازشم نمیکنه... آخه چرا همینطوری نگام میکنه... چرا لبخند میزنه؟!!! شاید چون غرورمو شکستمو جلوش گریه کردم خوشحاله... شاید با گریه هام جوابشو گرفته باشه... دلتنگشم... دلتنگ اون صدای دلنشینش...صورتم از اشک خیس شده... با هق هق و گریه صداش میزنم... اما اون نگام میکنه و میخنده... میخوام که آرومم کنه... هیچی نمیگه... همینطوری نگام میکنه.. هرچی بیشتر صداش میزنم اون بیشتر خوشش میاد... جواب نمیده چون دوست داره بیشتر صداش کنم... وای سرم داره میترکه... دیگه اشکی نمونده واسه گریه... سپیده زده... هوا داره کم کم روشن میشه... آروم شدم... یه حسی دارم... خواب چشمامو فرا گرفته... دیگه هیچی نفهمیدم که یه دفعه احساس کردم پیششم... مثل یه کودک کنارش آروم گرفتم... خیلی مهربونه... منو بخشیده... منو بخاطر همه ی رفتارام بخشیده... خدای مهربونم دوستت دارم طاعاتتون قبول [ چهارشنبه 27 مرداد1389 ] [ 20:10 ] [ ღسپیدهღ ]
باز شب شد چقدر تنهايم گفته بودي كه شبي مي آيم باز شب شد و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم كنج اين پنجره ها شب همه شب منم و گريه و هاي و هايم پشت اين پنجره ها تا به سحر پنجه بر پيكر شب مي سايم نكند بيهوده عمر خود را پشت اين پنجره مي فرسايم نكند بيهوده تكرار شود قصه ي چشم به راهي هايم باز چون ديشب و شب هاي دگر مي روم پنجره را بگشايم باز شب شد شب و از پنجره ام همچنان راه تو را مي پايم... [ چهارشنبه 30 تیر1389 ] [ 12:29 ] [ ღسپیدهღ ]
وقتی که به مدرسه می رفتم معلممان داستان زنی را برایمان نقل می کرد... پسر زن به سفری دور رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند... بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد... این زن هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و آن را پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بردارد... هر روز مردی گوژپشت از آنجا می گذشت و نان را برمی داشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت : "هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما بازمیگردد" این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژپشت ناراحت و رنجیده شد... او با خود گفت : "او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد. نمی دانم منظورش چیست." یک روز که زن از گفته های مرد گوژپشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود... بنابراین نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست هایی لرزان پشت پنجره گذاشت... اما ناگهان به خود گفت : "این چه کاری است که می کنم؟" بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژپشت پخت... مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت... آن شب در خانه ی زن به صدا درآمد... وقتی که زن در را باز کرد فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود... او گرسنه ، تشنه و خسته بود... در حالی که به مادرش نگاه می کرد گفت : "مادر، اگر معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم. ناگهان رهگذری گوژِپشت را دیدم که به سراغم آمد. از او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : "این تنها چیزی است که من هر روز می خورم. امروز آن را به تو می دهم، زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری." وقتی که مادر این ماغجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید... به یاد آورد که ابتدا نان زهرآلودی برای مرد گوژپشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود ونان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهرآلود را می خورد. به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه ی مرد گوژپشت را دریافت...
"هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما بازمیگردد"
جی.پی.واسوانی
[ چهارشنبه 16 تیر1389 ] [ 16:50 ] [ ღسپیدهღ ]
دوست ندارم مثل همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره [ چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 ] [ 9:31 ] [ ღسپیدهღ ]
? صبح: یکم وول میخوره یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده…. ?? صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!) ?? صبح: از جا میپره سمت دستشویی………….(اگه نه که باز خوابه) ?? صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه ?? تا میس کال ??? تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله! میشه یه ساعت دیگه هم خوابید! ? ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم بابک جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….بابک جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)….ا…مامان!! بزار بخوابم پاشو دیگه پرتش میکنه ? ظهر: ماماااااااااااااان …..ناهار ? ظهر: مامااااان جورابام کو؟ ?عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟ ? عصر: اولین اتو…(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن) ? عصر: به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر ?? ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش ?ساعت با ما فاصله است….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر جون بیچاره کمک و امداد…) ? عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟ (زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی بابک آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه … ? غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….چه زود دیر می شود….!!! ? شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند….. ??شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه… ?شب: مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!) [ یکشنبه 29 فروردین1389 ] [ 11:12 ] [ ღسپیدهღ ]
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است پشت سر هر آنچه که دوستش می داری و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی بهتر است بالاتر را نگاه نکنی زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح خدا چندان کاری به کارَت ندارد اجازه می دهد که عاشقی کنی تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . . اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی خدا با تو سختگیرتر می شود هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر بیشتر باید از خدا بترسی زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری خدا هم گامی در غیرت برمی دارد تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد معشوقت ، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است ناامیدی ازاینجا و آنجا ناامیدی از این کس و آن کس ناامیدی از این چیز و آن چیز تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت حتی قطره ای هم هدر نرفته است خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای پس به پاس این ؛ قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر راستی : اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است! [ سه شنبه 17 فروردین1389 ] [ 11:6 ] [ ღسپیدهღ ]
یه روزی از همین روزا میرم یه جای بی نشون ادامه مطلب [ یکشنبه 9 اسفند1388 ] [ 12:36 ] [ ღسپیدهღ ]
این پست به دلایلی حذف شد
[ جمعه 7 اسفند1388 ] [ 10:22 ] [ ღسپیدهღ ]
تو یه چنین روزی بود که تصمیم گرفتم حرفای دلمو بهش بگم... چون احساس می کردم فقط اونه که می تونه همه ی حرفامو پیش خودش نگه داره... از اون روز تا الان یک سال می گذره... چه خاطراتی باهاش داشتم... خاطرات تلخ و شیرین...
چقدر زود گذشت......................... حالا امروز تولدشه... خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم... نفهمیدید تولد کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تولد یک سالگیه وبلاگمه دیگه..............!!!
[ شنبه 1 اسفند1388 ] [ 16:2 ] [ ღسپیدهღ ]
بی تو چگونه زندگی را سر کنم...؟؟؟ چه بی امید رها کردی از گل سراغت را گرفتم و خندید به حال زارش از نیامدنت، نپرسیدنت و خبر ندادنت، گرفته و ناتوان است آری آن نیز نفهمید که بی تو چگونه سرکند زندگی را... [ چهارشنبه 28 بهمن1388 ] [ 16:20 ] [ ღسپیدهღ ]
عطر بهار نارنج بیدارم می کند. نمی بینمش اما صدایش مرا با خود می برد. عاشقم می کند. دلم برایش تنگ است. دلم برای دیدنش تنگ است. نمی دانم این دیدن و دلتنگی رخ می نماید. نمی دانم... نمی دانم... نمی دانم... دوستت دارم
[ یکشنبه 18 بهمن1388 ] [ 1:18 ] [ ღسپیدهღ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||