حسـرت واقعی را آن روزی میخوری
كه می بينى ،
به اندازه سن و سالت زندگى نكرده ای !

داغ کن - کلوب دات کام


موضوعات مرتبط: جملات آموزنده

تاريخ : شنبه 1 شهریور1393 | 23:55 | نویسنده : سپیده |
بعضیا میان که زمینت بزنن...

اما نمیدونن که...

 

 

 

بزنن زمین هوا میره

داغ کن - کلوب دات کام


موضوعات مرتبط: مطالب طنز

تاريخ : یکشنبه 22 تیر1393 | 23:8 | نویسنده : سپیده |
مهمترین درسی که از زندگی آموختم این بود که:

 هیچکس شبیه حرفهایش نیست .

 

داغ کن - کلوب دات کام

 

 


موضوعات مرتبط: جملات آموزنده

تاريخ : شنبه 27 اردیبهشت1393 | 15:25 | نویسنده : سپیده |

با هرچی دوست داری جمله رو کامل کن!!!



اگه دنیا دست من بود.......................



داغ کن - کلوب دات کام


موضوعات مرتبط: خلوت دل

تاريخ : چهارشنبه 20 فروردین1393 | 22:48 | نویسنده : سپیده |
توکل به خداوند : یعنی بالاترین وکیل را گرفتی که خودش تصمیم بگیرد!

تو فقط توکل کن و به او واگذار کن اما پیشاپیش شاد باش!

و ایمان داشته باش که رویاهایت

همچون بارانی در حال فرو ریختنند!

پیشاپیش شاد باش و شکر گذار

چرا که خداوند نه به قدر رویاها بلکه به اندازه ایمان و اطمینان به باور توست که می بخشد!



داغ کن - کلوب دات کام


موضوعات مرتبط: پندهایی از زندگی

تاريخ : سه شنبه 20 اسفند1392 | 18:20 | نویسنده : سپیده |
پزشک قانونی به تیمارستان دولتی سرکشی میکرد. مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد. او را پیش خواند و با کمال مهربانی پرسید که: شما را به چه علت به تیمارستان آوردن؟ مرد در جواب گفت: آقای دکتر! بنده زنی گرفته ام که دختر هجده ساله ای داشت. یک روز پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادر زن پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود پسری زایید. برادر من شد زیرا پسر پدرم بود. اما در همان حال نوه زنم و از اینقرار نوه بنده هم میشود و من پدربزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده هم زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی و پسرم و ضمناً مادر بزرگ او شد. در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمناً نوه ی او بود. از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم میشد، بنده ظاهراً خواهرزاده پسرم شده ام. ضمناً من پدر و مادر و پدر بزرگ خود هستم، پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه ی من است! آقای دکتر! اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار میشدید، قطعاً کارتان به تیمارستان میکشید...


داغ کن - کلوب دات کام


موضوعات مرتبط: مطالب طنز

تاريخ : جمعه 25 بهمن1392 | 22:46 | نویسنده : سپیده |
یکی از شاخص ترین مزیت های سیم کارت های اعتباری اینه که

می تونی به بعضیا که حوصله شونو نداری بگی : " شارژ ندارم "

داغ کن - کلوب دات کام


موضوعات مرتبط: مطالب طنز

تاريخ : پنجشنبه 17 بهمن1392 | 22:29 | نویسنده : سپیده |
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیرمرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.


داغ کن - کلوب دات کام


موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : شنبه 5 بهمن1392 | 19:53 | نویسنده : سپیده |
پدر بزرگ رو به نوه: بدو برو قایم شو امروز مدرسه رو پیچوندی معلمت اومده دنبالت.

نوه: نه، شما باید قایم شی، من بش گفتم نمیام چون شما فوت کردین!!

داغ کن - کلوب دات کام


موضوعات مرتبط: مطالب طنز

تاريخ : سه شنبه 17 دی1392 | 18:31 | نویسنده : سپیده |
سه تا رفيق با هم ميرن رستوران ولي بدون يه قرون پول . هر کدومشون يه جايي ميشينن و يه دل سير غذا ميخورن و اولی ميره پاي صندوق و ميگه : ممنون غذاي خوبي بود اين بقيه پول مارو بدين بريم : صندوقدار : کدوم بقيه آقا ؟ شما که پولي پرداخت نکردي . ميگه يعني چي آقا خودت گفتي الان خورد ندارم بعد از صرف غذا بهتون ميدم . خلاصه از اون اصرار از اين انکار که دومی پا ميشه و رو به صندوقدار ميگه : آقا راست ميگن ديگه ، منم شاهدم وقتي من ميزمو حساب کردم ايشون هم حضور داشتن و يادمه که بهش گفتين بقيه پولتونو بعدا ميدم . صندوقداره از کوره در رفت و گفت : شما چي ميگي آقا ، شما هم حساب نکردي ! بحث داشت بالا ميگرفت که ديدن سومی نشسته وسط سالن و هي ميزنه توي سرش . ملت جمع شدن دورش و گفتن چي شده ؟ گفت : با اين اوضاع حتما ميخواد بگه منم پول ندادم . =))))))



داغ کن - کلوب دات کام


موضوعات مرتبط: مطالب طنز

تاريخ : جمعه 29 آذر1392 | 1:40 | نویسنده : سپیده |
پرسیدم چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، وبدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است...

در صورتیكه بدانی چطور...


داغ کن - کلوب دات کام
موضوعات مرتبط: جملات آموزنده

تاريخ : دوشنبه 15 مهر1392 | 18:45 | نویسنده : سپیده |
داشتم تو پیاده رو میرفتم که یهو ...

یه موتوری توی عابر پیاده با سرعت از بغلم رد شد ..!
نزدیک بود بزنه لهـــــــــم کنه ... خلاصه داد زدم :
هــــــی اینجا عابر پیادَست ها !!!

جلوتر وایساد ، جواب داد: اینجا ایرانه !!!

حرفش تا حدی منطقی‌ بود ، من که کاملا قانع شدم 

داغ کن - کلوب دات کام
موضوعات مرتبط: مطالب طنز

تاريخ : سه شنبه 22 مرداد1392 | 16:37 | نویسنده : سپیده |
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند...
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند...

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم...
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد...
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم...

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد...!!!


داغ کن - کلوب دات کام
موضوعات مرتبط: پندهایی از زندگی

تاريخ : شنبه 5 مرداد1392 | 14:46 | نویسنده : سپیده |
مردی داشت در خیابان حركت می كرد كه ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یك قدم دیگه جلو بروی كشته می شوی.
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.
مرد نفس راحتی كشید و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسی را ندید.

به راهش ادامه داد.

 به محض اینكه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایستمرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پیدا كرده بود.
مرد پرسید تو كی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكری كرد و گفت :
- اون موقعی كه من داشتم ازدواج می كردم کدام گوری بودی ؟؟؟
:|
 

داغ کن - کلوب دات کام
موضوعات مرتبط: مطالب طنز

تاريخ : پنجشنبه 20 تیر1392 | 21:28 | نویسنده : سپیده |
یه خانومی واسه تولد شوهرش پیشنهاد داد که برن یه رستوران خیلی شیک ...

وقتی رسیدن به رستوران , دربون رستوران گفت: سلام بهروز جان ... حالت چطوره ؟؟؟

زنه یه کم غافلگیر شد و به شوهره گفت : بهروز , تو قبلا اینجا بودی ؟؟

شوهر: نه بابا این یارو رو توی باشگاه دیده بودم ...

وقتی نشستن , گارسون اومد و گفت : همون همیشگی رو بیارم ؟؟؟

زنه یه مقدار ناراحت شد و گفت : این از کجا میدونه تو چی میخوری ؟؟؟

شوهر : اینم توی همون باشگاه بود یه بار وقت خوردن غذا منو دید ...

خواننده رستوران از پشت بلندگو گفت : سلام بهروز جان ... آهنگ مورد علاقتو میخونم برات ....

زنه دیگه عصبانی شد و کیفشو برداشت از رستوران اومد بیرون.

شوهره دوید دنبالش . زنه سوار تاکسی شد ....

بهروز جلو بسته شدن در تاکسی رو گرفت و خواست توضیح بده که حتما اشتباهی پیش اومده و منو با یکی دیگه اشتباهی گرفتن ....

زنه سرش داد زد و انواع فحشا رو بهش داد ...

یهو راننده تاکسی برگشت گفت : بهروز...! اینی که امشب مخشو زدی خیلی بی ادبه ها ....!!


منبع: http://elmtm.blogfa.com

داغ کن - کلوب دات کام
موضوعات مرتبط: مطالب طنز

تاريخ : یکشنبه 16 تیر1392 | 0:2 | نویسنده : سپیده |
یادت باشه که:

در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی، به آنچه گریه دار بود میخندی...

داغ کن - کلوب دات کام
موضوعات مرتبط: جملات آموزنده

تاريخ : جمعه 10 خرداد1392 | 13:20 | نویسنده : سپیده |
پسرک گفت :
گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد .

پیرمرد گفت :
من هم همینطور .
...

پسرک آرام نجوا کرد :
من شلوارم را خیس می کنم .

پیرمرد خندید و گفت :
من هم همینطور

پسرک گفت :
من خیلی گریه می کنم .

پیرمرد سری تکان داد و گفت :
من هم همینطور .

اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد :
آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
پیرمرد گفت :
می فهمم چه حسی داری می فهمم .

داغ کن - کلوب دات کام
موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : پنجشنبه 15 فروردین1392 | 2:4 | نویسنده : سپیده |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.